تبليغاتX
اتاق آبی


اتاق آبی

سلام

بعد از یه پست ناراحت کننده و تکون دهنده (خدایش بیامرزاد)یه نامه از نادر ابراهیمی میذارم خیلی

عبرت آموزه.من که با خوندش کلی یاد گرفتم.به این نتیجه رسیدم که درسته که  همه ی ما هر روز با

تولد و مرگ و شنیدن خبرای خوب و بد مواجه میشیم اما در هر حالی که باشیم و  هر خبری که بشنویم

مهم نحوه ی برخورد ما با اتفاقای خوب و بده همه ی اینها نوعی تجربه هست که خدا میخواد عکس

 العمل ما رو ببینه پس باید همیشه حواسمون باشه که خودمون رو نبازیم.نمیدونم کجا خوندم و از کیه

که میگفت:وظیفه ی ما بودن است حتی اگر لحظه ای باشد.راست میگه ما هستیم و خوب

بودنمون،مفید بودنمون،شاد بودنمون و از همه مهم تر به یاد خدا و اصل خودمون بودن وظیفه ی

بی چون و چرای ما است.

یادمون باشه خدا همیشه بنده های وظیفه شناسش رو یه جور دیگه ای دوست داره.

و حالا نامه:

اي عزيز


انسان ، آهسته آهسته عقب نشيني مي كند.


هيچكس يكباره معتاد نمي شود.


يكباره سقوط نميكند.


يكباره وا نميدهد.


يكباره خسته نميشود،رنگ عوض نميكند،تبديل نميشود و از دست نميرود.


زندگي بسيار آهسته از شكل مي افتد و تكرار و خستگي ،بسيار موذيانه و پاورچين رخنه ميكند.


بايد بسيار هشيار باشيم و نخستين تلنگرها را،به هنگام و حتي قبل از آنكه ضربه فرود آيد احساس كنيم.


هرگز نبايد روزي برسد كه ما صبحي را با سلامي محبانه آغاز نكنيم.


خستگي نبايد بهانه اي شود براي آنكه كاري را كه درست ميدانيم رها كنيم و انجامش را مختصري به

تعويق اندازيم.قدم اول را اگر به سوي حذف چيزهاي خوب برداريم شك مكن كه قدم هاي بعدي را شتابان

 برخواهيم داشت.ما بايد تا آخرين روز زندگي مان- كه اينگونه به دشواري برپا نگهش داشته ايم- تازه

بمانيم.به خدا قسم كه اين حق ماست.

 

از كتاب 40نامه كوتاه به همسرم نوشته نادر ابراهيمي

همین !!!

 

نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 10:11 توسط آبی| |

سلام

نمي دونم ساعت چنده ...

نميدونم با اين حس و حال نوشتن كار درستيه يا نه...

اما به قول دكتر شريعتي بايد بنويسم اين حرفها را نميشود تحمل كرد، در دل نگه داشت، ورم ميكند و

رنجم ميدهد...بايد بنويسم...

ظاهرا شبه و من خونه ام اما واقعا كجام؟كجاي اين دنيا وايستادم ...نميدونم...

براي اولين باره كه همچين حسي رو تجربه ميكنم احساس ميكنم هيچ كس و هيچ چيز در اطرافم نسيت

 ،يعني از وقتي اين خبر رو شنيدم زمان و مكان برام بي معني شد ‌،تا حالا فكر ميكردم وقتي يكي ميگه

 زمان و مكان براش بي معنيه داره فيلم بازي ميكنه...يه چيزي ياد گرفته داره ميگه...اما به خود همين

خداي بزرگي كه امروز بزرگيش بيشتر از هميشه برام اثبات شد قسم ميخورم كه من حس كردم...يكي از

 دوستاي هم دانشگاهيم ديروز فوت شده الان خبرش رو به من دادن ...سرطان داشته و به هيچ كس هم

 نگفته بود...زهره مهران...

خدايا...

وقتي شنيدم اولش مثل ديوونه ها و آدمهاي خودخواه خدا رو به خاطر سلامتي شكر كردم...از خودم بدم

 اومد...بعدش تمام بدنم سرد شد...هيچ كس و هيچ چيز به ذهنم نمي يومد ،خودم وبا خدا تنهاي تنها

ديدم،خالي شدم ،بي دليل رفتم حياط و آسمونو نگاه كردم...ماه رو نديدم...پيداش نكردم....با خدا حرف

زدم نه با زبان ، نه... نگاهش كردم و ميدونم كه ديد...لرزيدم،گريه كردم...

انگشتامو مثل ديونه ها گذاشتم جلوم دارم به خوني فكر ميكنم كه الان توش هست و نميدونم فردا هم

 خواهد بود يا نه...تا حالا هيچ وقت همچين حسي نداشتم...

اگه فردا بياد و قرار بر اين باشه كه من نباشم ...خدايا من آماده ي رفتن هستم؟چقدر از كوله بارم رو

خوبي پر كرده؟چقدر اشتباه دارم؟خدايا...انگشتام ياريم نميدن بنویسم....بذار يه چند

دقيقه خون بيشتر توشون بچرخه شايد بهتر شدن...

 

نه بهتر نميشن ...اما من مينويسم حتي اگه تو دقيقه يه حرف رو تايپ كنم...

يادمه وقتي آيلين قرار بود به دنيا بياد شب تا صبحش بيدار بودم و داشتم روزي رو به يادم مياوردم كه قرار

 بود من به دنيا بيام با همه ي معصوميتي كه داشتم...همه مون همينطوريم پاك پاك به دنيا مياييم

خالي از نيرنگ و دروغ و زشتي و با كوله باري پر از سادگي و خوبی و با يه گريه ي از سر تعجب پا

ميذاريم به اين دنيا و اولين چيزي هم كه از اين دنيا و آدماش نصيبمون ميشه نوازش مادره...يعني بهترينه

 بهترين ها...خدايا...ياد مادر زهره افتادم...كمك حالش باش...تولد هميشه من و ياد معصوميت مياندازه

كه خدا با تمام وجودش ،تو وجود تك تكمون قرار ميده...

اما امروز شنيدن مرگ ،من و ياد كارهايي انداخت كه بايد ميكردم و نكردم و كارهايي كه نبايد و

كردم...چقدر از معصوميت و پاكي كه با خودم آوردم رو همراهم ميبرم...حتي به اندازه ي يه امانت

 تونستم نگهش دارم؟ يا ...خدايا اگه فردا براي من حكم ديروز زهره رو داشته باشه؟؟؟......اي خدا چرا

 دستام توان نوشتن ندارن....

خدايا تو چقدر بزرگي يكي داره با لطف تو به دنيا مياد،يكي داره با حكمتت از دنيا ميره،يكي داره حساب

 پس ميده و يكي تازه داره امتحان دادنش شروع ميشه و يكي ديگه ماه هاست كه در انتظار باز شدن در

لطفت هست... و تو منتظر ديدن لياقت بندگي و زنده بودن ما....خدايا چقدر صبوري ...

خدايا اين نوشته ها نشان از نا اميدي نيست...به اين معني نيست كه فردا رو آخر راه ميبينم....نه فقط

اين خبر يه تلنگري بود برام َمثل یه پتک كه خيلي محكم بود، وادارم كرد تا فكر كنم تا يادم باشه وقتي

قدم بر ميدارم و يه كاري ميكنم حتما بگم خدايا به اميد تو،تا هميشه يادم باشه به خودم يادآوري كنم كه

 طوري عمل كنم و زندگي كه شايد فردا براي من روز آخر باشد،تا هميشه يادم باشه كه ممكنه فردا من

نباشم و همه ي آدمهايي كه الان در كنارم هستند و من با اونها ارتباط دارم، باشند...خدايا كمك كن تا

خوب باشم.

به اميد تو كه تمام زمان ها به اميد تو در حال گذرند...

خدايا مراقبم باش تا مراقب اعمال و كردارم باشم....

روحش شاد...

نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 1:15 توسط آبی| |

شبانه هایم را حتی خدا نمی شنود ...

می بینی؟ این بنده کوچک زیر بار این همه دلتنگی تنها تو را گم میکند خدای من.

مرا تاب این همه سختی نبود، باور کنم آنچه بر سرم می آید در توانم بوده که برایم مقدر کرده ای؟ تو را

به جان ِ بی جان این نگاه منتظر، نگاهی دوباره به تکلیف من بینداز ... کمی سخت نگرفته ای روزگار مرا؟

می ترسم بگویم خسته ام ، فکر لحظه ای نشستن و ستاندن خستگی از تن، زیر سایه ای آرام، بند بند

 ِ وجودم را می لرزاند .. پیش می روم بی پروا ... بی آنکه لحظه ای به آسودن بیاندیشم .

خدایا کفر می گویم نه ؟ نکند  در گرداب کفر سرگردان بمانم .

خدایا باتو بگویم ، شبانه هایم را خواب می بینم  ؟ اشک ها و دعاهایم را خواب می بینم ؟ گذر از این

راه که امید به انتهای زیبایش دارم و این روزها سخت بی انتها به نظر می آید را چه ؟ خدایا

خستگی هایم ، خستگی هایم همه خواب است مگر نه ؟

خستگی پاها و ناتوانی قلبم در برابر این همه تپش های بی امان را که باور می کند؟ در سجده هایم جز

های های چیزی نمی ماند بگویمت . خدایا سجده هایم را خواب می بینم مگرنه ؟

یا ارحم الراحمین ... بسوزانم ... اما سرگردانم مکن .

الهی ، مرا بگو آیا از خاکستر این تن ققنوسی زیبا هدیه ام می کنی که پر گیرم از قفس سخت

 دلتنگی؟

مرحم ِ دل ِ تنگ ِ من گریستن نیست ... گریستن شاید اندکی رهایم کند از آن همه بغض که سخت

گلوگیر شده است ... باورت نمی شود این روزها چه نازک شده ام ، می شکنم در چشم بر هم زدنی ...

 نمی بینی ام مگر ، کمی رعایت کن !

 

چه بگویمت... این همه وقت گفتم و تو ندانستی این حال غریب مرا... پس بخوان تا بدانی...

نمی دانم قصه ی من به دست چه کسی نوشته خواهد شد !

 

 

بالا، خیلی بالا، آنقدر که تو توان درک بلندايش را نداری، فرض کن همان بالاترین بلند ِادراک تو؛ من از آن

بلندترین، می­آیم. یعنی افتاده­م، یكباره! هنوز اما به زمین نرسیده­ام. روزهاست که در نزول­ام، شاید هم

سقوط، یا نه، هبوط! ، هوای این پایین سرد است، و شب­ سردتر هم می­شود. سرما را با همه­ی وجود،

روی ترک­های لب و پشت پلک­های بسته و ­لای موهای پریشانم حس می­کنم، صبح، تازه می­فهمم

چقدر پایین­ آمده­ام! آن بالا، هیچ چیز به چشمم نمی­آمد، زمین با همه بزرگی و پستی­ش، از یادم رفته­

بود. آسمان هیچ نبود. چشم من از تمامی افلاک بزرگتر بود ... هر روز بالاتر می­رفتم، انتهایی نداشت.

نه، داشت. یکهو زیر پاهايم خالی شد!

حالا همه­ی همان دست­ها­ به­سمت من اشاره رفته­، سرهاشان را بالا گرفته­اند و به هم نشانم می­دهند.

فصل جديد زندگی آغاز شد.

قصه بی سر و سامانی من, باد با برگ درختان می­گفت،

 باد با من می­گفت, چه تهی دستی مرد!

 ابر باور می کرد.

و من بی­خبر بودم از بنای ساختمانی که پی آن لحظه به لحظه و نگاه به نگاه ريخته می­شد

  و دانستم که تنهايی حجيم­تر از طعم تصنيف در متن ادراک کوچه­ام، تاب هجوم تو را نياورده...

و من در ستيز با گرانش وارد بر بودنم

....من سر به تنم زياد بود از اول، شالوده­ام از تضاد بود از اول...

...و آنگاه که عقاب جور بال گشود بر همه شهر....

و ناگاه دانستم شالوده متضادم فرسنگ­ها درون جنگلی انبوه گم شده

و چگونه بگويم

 اين ياغی مغرور به مرگ نزديک است...

 

آرومم ولی از آروم بودنم آروم نیستم...نمی دونم ...خیلی زور زدم...تمام تلاشم...ولی احساس می کنم

 حداقل برای زمان کوتاهی یادم رفت چرا...فقط میخواستم تمام تلاشم رو بکنم که بشه...شد..ولی...

 

 

خدایا دلم سبک گرفته، یه غم سبک، یه دلتنگی سبکتر...خدایا برای خودم چیزی نمیخوام..

 

 

چگونه آمدی ؟ چگونه شد كه ماندي؟خواهم ديد آنروزي را كه بروي؟ چگونه خواهي رفت ؟

 

همه واژه هايم از شدت باران عصر گاهي خيس شده اند ومن مردد از بيان واژه هاي خاکستري ام.

 

 

از کجا معلوم قايقي که ديروز از کنارم در حال گذشتن بود مرکب تو نباشد؟

بی دلیل مثل لحظه ی تولدم، بی نظیر مثل زندگی، ناگزیر مثل مرگ و دربه در مثل...

شاید زیادی زنده مانده‌ام!!!

هی هرچه می­گذرد، به نوک انگشتان سبابه­ی زمینیان نزدیكتر می­شوم، و تو خود خوب می­دانی :

پایین تر از این را نمی­توانم. من همان بالاترین بلند را می­خواهم.

همین!!!

 

 

نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 12:18 توسط آبی| |

اعتراف میکنم

آدم ترسویی هستم...

میترسم از اینکه پا جایی بزارم که هیچ شناختی ازش ندارم...

میگن تو زندگی یه جورایی بازیگریم و باید نقش بازی کنیم اما فرق میکنه:

وقتی داری نقش بازی میکنی اولش فیلم نامه رو تمام و کمال میخونی اما تو بازی زندگی هیچ فیلم نامه ای بهت نمیدن و هر لحظه اش غیر قابل پیش بینی هست و مطمئنا قشنگیش هم به همینه.سرشار از تضاد و دوگانگی ـ جالب.

وقتی داری نقش بازی میکنی کارگردان هدایتت میکنه که اونم یه انسانه مثل خودت،اما تو بازی زندگی کسی هدایتت میکنه که خداست وبزرگترین منبع نیرو و مهربونی.

کاش اونقدری جرات داشتم که بفهمم شاید بشه فیلم نامه ی نخونده رو با خدا به بهترین شکل بازی کرد ولی من با اینکه میدونم اگه مهربونی خدا باهات باشه میشه هر کاری کرد میترسم،من نمیتونم...

چند روز پیش سر یه قضیه یه لحظه به زبونم اومد و به خدا گفتم "خدایا تو اصلا منو میبینی؟حواست به من هست؟"از اون روز تقریبا خدا هر روز یه جوری بهم میفهمونه که با منه.دیروز رفته بودیم گردش بابا در ماشین رو قفل کرده بود و کلید رو حواسش نبوده و گذاشته تو صندوق عقب و همه هم منتظر که برگردیم اما با درای بسته؟بعد از کلی تلاش برا پیدا کردن کلیدا دیگه نا امید شده بودیم و به سفارش خواهرم قصد شکستن شیشه رو داشتیم!!!!!!!!! من رفتم و در عقب ماشین رو بخدا خیلی آروم فشار دادم و باز شد!!!!بابا میگفت من چند بار امتحان کردم باز نشد!!!حس عجیبی داشتم نه خوشحال بودم و نه ناراحت یعنی یه جورایی هم خوشحال بودم و هم ناراحت.!!!خوشحال از اینکه در باز شد و خدا باهام حرف زد مثل همیشه ،و ناراحت از ناامیدی و ناشکری و حرف چند روز پیشم.

شکرت خدا به خاطر مهربونیت شکر.به خاطر ترسی که بهم دادی شکر،مطمئنم بی حکمت نیست.مطمئنم.

وقتی کلمه ی مهربون رو پیش اسم خدا میاری انگار که تمام مهربونیا به دلت میریزه.

شکر مهربانم شکر.

همین و همین و همین!!!

 

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 13:55 توسط آبی| |

سلام

خوبید؟خوشید سلامتید؟هی ما هم بدک نیستیم میگذرونیم گاهی به شادی گاهی به تهنایی

امروزبرای من اول مهرهقراره با دکتر شفیعی شروع بشه ترم ۲ که با درس سنگین و ثقیل ۴ واحدی بد نگذشت ایشالله این ترم هم خوب میشیم.

الان یونی ام قبل از کلاس اومدم تا بنویسم که :

خدایا کمک کن شروعی خوب داشته باشم برای رسیدن به پایانی خوبتر.

دیروز یلدا رفت تهران...غصه ام گرفت

براش آرزوی موفقیت میکنم شما هم بگید چون خیلی گله خیلی بیشتر از اونی که فکرش رو بکنید.

دیگه هیچی همین و همین!!!

نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 9:27 توسط آبی| |

سلام

امروز روز بزرگداشت استاد شهریاره ، یه شعر خوب ازش میذارم ، حتما خوشتون میاد :

توشه ی سفر

شب است و چشم به راه ستاره ی سحرم

که تا سپیده دم امشب ستاره می شمرم

سپاه صبحدم و تیغ آفتاب کجاست

که با ستاره ستیز است و جنگ با قمرم

گر آسمان به رخ آفتاب در نگشود

به سان صبح برانم که پرده اش بدرم

چه شهسوار فلک گر به نیزه ی زرین

گلوی شب نشکافم فکنده باد سرم

ز مهر و ماه چو بندم رکاب ابلق صبح

ستاره های سرشگند توشه ی سفرم

شراره وار فرا  گر جهم از این آتش

چو باد از سر این آب و خاک در گذرم

ره فراری اگر پیش پای من بنهند

چنان روم که دگر پشت سر نمی نگرم

بر آشیان محبت فشانده ام پر و بال

اگر به سنگ ستم نشکنند بال و پرم

مرا به کوه و کمر خواند آن رمیده غزال

اگر ز محنت چون کوه نشکند کمرم

گهی به شهر طرب شهریار شیرین کار

گهی به کوی طلب خاکسارم و دربدرم

 

 "استاد محمد حسین شهریار"

خدایش بیامرزاد

همین و همین!!!

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم شهریور 1388ساعت 16:2 توسط آبی| |

سلام

یادم نمیاد تا حالا مطلب مستقیمی در مورد ازدواج و دختر و پسر نوشته باشم  راستش زیاد خوشم نمیاد ولی بذار یه بار امتحان کنیم دیگه!!!

میگن کار طبیعته که دختر و پسر از هم خوششون بیاد هرچند که من اینو نمیگم  مگه طبیعت بیکاره؟؟؟

چه کار طبیعت باشه چه نباشه این اتفاق میوفته و چند نوع میتونه باشه :

1.آقا پسر حرفشون رو میزنن و از اونجایی که قبلا دختر خانم هم به آقا پسر فکر میکردند قبول می کنن و همه چی به خیر و خوشی تموم می شه.به همین راحتی!!!

2.آقا پسر اینقدر پر رو تشریف دارن و ذهنشون بازه ؟؟؟؟ که پیشنهاد دوستی میدن!!! و بسته به طرف مقابل دختر خانم ممکنه قبول کنه و ممکنه نکنه.حرف زدن در موردش زیاد جالب نیست.بگذریم.

3. آقا پسر طبق رسومات از مادرشون میخوان که براشون آستین بالا بزنن و مادرشون به همراه کل ایل و طایفه تو کوچه و مهمونی و مسجد و پارک و خلاصه هر جا که میرن در به در دنبال دختر خانمی با مشخصات مذکور(توسط آقا پسر لیست بندی میشه!!!) میگردن. هر چند من زیاد موافق ای نوع نیستم ولی اکثر این ازدواجها عاقبت خوبی دارن چون چند تا آدم عاقل و باتجربه پشت سر دختر و پسر هستند.

4.آشنایی تو کوچه و خیابون!!!! بهتره چیزی  ننویسم.

5.آشنایی تو دانشگاه یا کلاسای دیگه: میشه گفت امروزیترین و رایجترین نوعشه.نمیشه گفت درسته یا غلط .یه معایبی داره و یه مزایایی.

هر کدوم از موارد بالا چند شکل دارند:

1.آقا پسر با یه احساس معمولی و نه زیاد حرفش رو میزنه و با شنیدن مخالفت با قضیه کنار میاد و میره زندگیش رو میکنه.واقعا آدمهای خیلی خوب و فهمیده ای هستند این قشر.البته ممکنه اونطرف سکه هم باشه یعنی آدمهایی که عادت کردن به این کار و هر کی رو میبینن اظهار علاقه میکنن!!!

2.آقا پسر برای اینکه به خودش و بقیه ثابت کنه که یهو به سرش نزده چند بار اصرار میکنه ولی بالاخره با موضوع کنار میاد.

3.دسته سوم فقط قصد اذیت کردن دارن.یه جورایی مریض اند،خودشون رو به عاشقی!!! میزنن و آخرش هم با نامردی تمام ماجرا رو تموم میکنن و خیلی راحت با زندگی یه نفر بازی میکنن.اینها فقط اسمشون آدمه و انسان !!!

4.بعضی ها هم فکر میکنن فقط فکر میکنن که تصمیم درستی گرفتند و احساسشون واقعیه و از این حرفا .ولی وقتی یه کم بگذره بتی که از طرف مقابلشون تو ذهنشون ساخته بودن میشکنه اون هم بدجور.این جور آدمها اکثرا سنشون کمه و احساساتین.شاید بشه گفت یه ذره هم بیجنبه ان با دیدن یه چند تا دختر به فکر انتخاب میوفتند.هر کی با این گروه روبرو شه فکر میکنه احساسش واقعیه  اما بهترین کار گذر زمان هست.بعد از گذشت یه مدت خودشون میفهمن که اشتباه میکردند.تو این مورد خیلی ها ممکنه اشتباه کنند و حاضر به شروع رابطه بشن و بعدش هم پشیمانی و در خوشبینانه ترین حالت  همدیگر رو تحمل کنند و از زندگی هیچ لذتی نبرن.ولی باید بیشتر فکر کنن و بعد تصمیم بگیرن.اظهار علاقه از جانب یه نفر نباید جلوی فکر کردن تو رو بگیره.هرگز این حق رو از خودت نگیر.محکم باش.

5.ممکنه فقط ممکنه!!! 1 در ...1000000 که کسی واقعا واقعا واقعا یکی دیگه رو دوست داشته باشه.شاید همون عشق تو کتابا و قصه ها با چند درجه خفیف تر.در برابر این مورد کار خیلی خیلی سخت میشه.خدا به داد برسه...

بذار جدی بنویسم هر چند حرفای بالاها هم جدی هایی بودند با لباس شوخی!!!

به هر حال به هر شکلی هم که باشه  باید با قضیه عاقلانه برخورد کرد خیلی از ماها قبل از اینکه تو شرایط قرار بگیریم خیلی حرفها میزنیم اما تا وارد قضیه میشیم خیلی از مواقع نمیدونیم چیکار باید بکنیم.ولی باید عاقل باشیم.خوب فکر کنیم با شنیدن چند بار دوستت دارم گفتن دلمون نلرزه.هرچند که در بهترین و خوشبینانه ترین مورد این جمله واقعا و بدرستی از زبون کسی شنیده بشه . همه آدمهایی که زندگی نا موفق دارن لزوما طرف مقابلشون معتاد؛قاچاقچی و سیگاری و..آدم بدی نیست خیلی ها هستند که خیلی هم خوبند و با شخصیت ،اما با هم فرق دارند و این تفاوت باعث ناکامیشون تو زندگیشون شده.دوست داشتن لازمه ی شروع یک زندگیه خوبه ،اما اصلا و اصلا کافی نیست و خیلی از موارد هم تضمین کننده خوشبختی نیست.آدمها متفاوتند کسی انتظار نداره یه نفر دقیقا مثل خودش باشه اما برای ازدواج باید شبیه هم بود از جنس هم بود.دنیای مشترک داشت نه لزوما یکسان.وقتی میگم تفاوت این تفاوت لزوما تو شخصیت آدمها نیست تو شرایطشون؛خانواده شون،فرهنگی که باهاش بزرگ شدن،الانشون،اینکه کجان؟چقدر از مسیرشون به هم میخوره؟؟؟

ما تو خانواده بزرگ میشیم و مسئول برآورده کردن آرزوهای کسانی هستیم که برامون زحمت کشیده اند و می کشن حق نداریم به خاطر خودخواهی و 90 درصد مواقع تصمیم اشتباهمون اونها رو نادیده بگیریم کافیه یه کم خودمون رو بذاریم جاشون. منطقی باش همونطور که دید اطرافیانت،خانواده ات، دوستات،فامیلت، حتی همسایه ات نسبت به خودت برات مهمه باید به این هم فکر کنی که دیدشون نسبت به انتخابت چطوره؟ما برای مردم زندگی نمیکنیم ولی در میان مردم هستیم و زندگی هر روزمون تحت تاثیر اونها هست.وقتی میخوای یه تصمیمی بگیری اگه عاقل باشی با چند نفر مشورت میکنی اگه به یه موضوع شک داری و خودت مطمئن نیستی به نظر اکثریت احترام بذار.عقل اینو میگه و هیچوقت هم راه اشتباه جلوی پات نمیذاره.فکر نکنیم چون یه نفر رو دوست داریم اون برای دنیا و آخرتمون ما رو بس هست نه اصلا هم اینطور نیست.اصلا.

هر دختری لااقل تو این دوره زمونه، تو خونه پدرش اونقدری تو ناز و نعمت هست که نخواد خودش رو به دردسر و زحمت بندازه.نمیگم ازدواج  همیشه دردسره ، اما اشتباه و انتخاب نادرست فاجعه است ، حق زندگی رو از خود گرفتنه، دنیا رو بد دیدنه، و چه چیزی بد تر از اینکه تو به خودت اجازه ی زندگی ندی؟

اینها همش طبیعیه : وقتی احساس میکنی( به درست و یا غلط ) که  یه نفر واقعا داره بهت محبت میکنه تو هم ممکنه دلت بلرزه و یه  وقتایی بهش محبت کنی همه آدمند و احساس دارند البته باید اونقدر عرضه داشته باشی که تشخیص بدی به کی و تا چه اندازه باید محبت کنی  و به هر کی که از راه میرسه اجازه ندی که احساساتت رو برانگیزه،اگه این عرضه رو نداشته باشی میشی یه آدم تشنه محبت دیگران و همون بهتر که بمیری و زندگی نکنی!!!.واقع بین باش ما آدمها به محبت نیاز داریم ولی نه به هر قیمتی و از طرف هر کسی(وقتی میگم هر کسی منظورم این نیست که این هر کس حتما آدم بدی هست نه اصلا ممکنه خیلی هم خوب باشه ولی برای تو خوب نباشه).وقتی یه مدت نه به قصد بد و شاید از روی کم تجربگی و اشتباه با یه نفر حرف میزنی بعد از قطع رابطه خیلی طبیعیه که حرفاش و اتفاقات مدام تو ذهنت باشه و یادت بیاد.ولی مطمئن باش زمان بهترین حلاله.داخل پارانتز یه نصیحت به خودم : وقتی یه نفر میخواد بهت بگه که ادامه زندگیت رو با اون شریک باشی قبل از اینکه هرگونه صحبتی از دوست داشتن بشه محکم و با صداقت شرایط طرف مقابلت رو بپرس باور کن اینطوری راحتتری و بهتر میتونی تصمیم بگیری.باور کن.اجازه نده یه نفر بیش از حد بهت محبت کنه وقتی شرایطش مناسب تو نیست.

این یه واقعیته باید قبول کنیم که تفاوت زیاد فاصله زیاد رو باعث میشه.

آخرین مطلب این که اگه دیدی با هیچ روشی نمیشه که تموم بشه باز هم بسپرش به زمان ببین بعد از گذشت یه مدت اوضاع برای تو چقدر فرق میکنه احساست ، موقعیت اجتماعیت،شرایط خونواده ات؟ببین با عوض شدن اینها تو هم عوض می شی یا نه؟ببین میتونی با تمام تفاوتها اجازه بدی بیاد تو زندگیت یا نه؟ببین تحمل درک و کنار اومدن مشکلات ناشی از این تفاوتها رو داری یا نه ؟ از خودت بپرس که حاضری و می ارزه که  :

از آرزوهات بگذری.

تمام عمر نقش اثبات کننده خوبی طرف مقابلت به اطرافیانت رو بازی کنی؟

میتونی با شرایط و جایگاه اجتماعی متفاوت با خودت کنار بیای؟

مطمئنی که اینقدر دوستش داری  و خوب هست ؟ که بخوای اثباتش کنی یا داری خودت رو قول میزنی؟

دکتر شریعتی با اون همه بزرگیش تو نیایشش از خدا میخواد بهش شک بده!!! تا خودش تلاش کنه و به یقین برسه چون مطمئنه هیج یقینی بالاتر از  شکی که خودت بهش مطمئن باشی ،وجود نداره.با خودت رو راست باش.تا مطمئن نشدی به هیچ قیمتی با زندگیت بازی نکن.بازی همیشه بردن نیست.تو بازی زندگی اگه ببازی خیلی کم پیش میاد که بتونی بلند شی.حتی اگه بلند هم بشی کمرت به راست قامتی اولش نخواهد شد.

اگه با خودت روراستی و گذشت زمان روی تو تاثیر نداره و به اون اطمینانی که باید برسی رسیدی، میتونی  دل به دریا زدن رو امتحان کنی  میتونی بگی و معتقد باشی که :

"عشق تنها کار بی چون و چرای عالم است."

البته باز هم نه با احساس مطلق.احساست رو فقط چاشنی عقلت کن همین نه زیاد،زیادش دلت رو میزنه!!!

بی حرف باید از خم این ره عبور کرد......

همین و همین وهمین!!!

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 16:0 توسط آبی| |

سلام

احساس خیلی خوبی دارم...خیلی خوشحالم... بی دلیل می خندم...از امروز ظهر اینطوری شدم...

امروز صبح یه چند ساعتی فلش بک زدم و برگشتم به چند سال و چند ماه قبل..اووووووه این همه اتفاق خوب و بد ولی همه اش با حکمت...کلی فکر کردم نتیجه فکرم خنده بود. به این نتیجه رسیدم که حتما برا خدا مهم هستم که این همه رو من وقت میذاره دیگه؟؟مگه میشه آدم کسی رو دوست نداشته باشه و هی بخواد امتحانش کنه؟ نه!خود خدا هم میدونه که نمیشه... و این برای من شادی آوره...باز دارم خودم رو تحویل میگیرم ها...چی کار میشه کرد ما اینیم دیگه...

لذت بخشه که زندگیت و روزهات تکراری نباشن؛ که یکنواخت بودن رو حس نکنی...

 لذت بخش نیست که همیشه به خودت بگی هی!!! مواظب باش یکی داره نگات میکنه تا ببینه چی میگی و چی کار میکنی؛

لذت بخش نیست که همیشه حس کنی زیر ذره بینی...

ولی خیلی لذت بخشه اگه مطمئن باشی اون یه نفر خالق تو هست...

خیلی لذت داره و من به خاطر این لذت از ته ته ته دلم شادم و به خاطر همین خندیدم...

شکر ،خدایا شکرت به خاطر بودنت با همه و من شکر

 یاد من باشد و یادمان نیز که : همیشه به زنده بودنمون افتخار کنیم و زندگی کنیم به خاطر تمام زیبایی هاش و به خاطر تمام پاکی هایی که خدا از ما انتظار داره.

ایاک نعبد ایاک نستعین

توکلت الی الله

نماز روزه هاتون قبول و دلتون شاد.

راستی تا طلوع انگور چند ساعت راه است!!!

همین و همین!

 

 

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 18:9 توسط آبی| |

سلام

فکر نمی کردم یه روز اینطوری بشه و من تو این شرایط بمونم اما زندگی هست و بودها و نبودهایش و هست ها و نیست هایش...

فکر نمی کردم روزی از نزدیک ترین کسانم طعنه بشنوم اما باز هم این زندگی است و اتفاقات غیر قابل پیش بینی اش...

فکر نمی کردم بهای سادگی اینقدر سنگین و کمر شکن باشد ولی هست...

فکر نمی کردم تو اینگونه باشی ولی هستی یا لااقل اینگونه شدی...

خواهرم میدانم که هنوز هم به من طعنه میزنی و با کلماتی مرا مخاطب قرار میدهی که هنوز هم یاد آوریش دل ساده ی مرا میلرزاند باور کن باورش سخت است که من لایق شنیدن این کلمات باشم...اما تو لیاقت مرا سنجیدی! فقط یک سوال در ذهنم باقیست آن هم اینکه: ترازوی سنجشت میزان بود؟اصلا دقت کردی که داری یک آدم رو تو یه ترازوی بی ارزش ̦ بی جان و بی روح میسنجی؟

گاهی وقتها آدمها فکر میکنن اگه زود تصمیم بگیرن و با فکر̦ کم یه حرفی رو بزنن یا یه دلی رو بشکنن یعنی اینکه زرنگ شدند؛بزرگ شدند!!! یه خواهش ازت دارم البته اگه بتونی و بخوای که بفهمی.خواهرم:تو اینگونه مباش!!!

چقدر کار راحتیه که ادمها رو با یک چشم ببینی بدون کوچکترین تفاوتی ، و در موردشون قضاوت کنی و آسان تر اینکه ندیده و نشنیده قضاوت کنی!!!خواهرم : بیا ما اینگونه نباشیم؛ راحت بودن هر کاری به انجام دادنش نمی ارزه. باور کن!!!

خدا صلاح مرا میخواهد، تو صلاح مرا میخواهی، دوستم صلاح مرا میخواهد حتی خودم هم اینگونه ام  اما راهت برای این کار شکننده است و تخریب کننده !!! حرف زدن خیلی راحت است آنقدر که همه میتوانند با حرف، منطقی ترین آدم روی زمین لقب بگیرند اما تا میرسیم به عمل...همه تخریب است و یک طرفه به قاضی رفتن و خودخواهی و خود را عالم دهر دانستن و...ولی ارزش زندگی آنقدر بالا هست که ما نخواهیم اینگونه باشیم...بگذار امتحان کنیم...

از من گله نکن که چرا با دوستم راحت ترم و برای او بیشتر وقت میگذارم ! چون او سعی می کند مرا بفهمد نه اینکه خودش را در من بفهمد!!! او با تو نقطه ی مشترک دارد و آن صلاح خواهی من هست اما راهش با تو مثل همان دو خط موازی هست که قضیه ی ریاضیش رو تو دبیرستان با هم اثباتش کردیم!!!،هیچ گاه به هم نخواهند رسید!!!

کاش می پذیرفتی که آدمها تمام ارزششان به عقلشان است و حرفهایشان و این دل است و احساس که این دو را به هم وصل می کند و حقیقت داشتن یا نداشتن حرفها را اثبات میکند و به وجود آدمی ارزش و معنا می بخشد.چه بخواهی چه نخواهی این واقعیت است و نباید با آن درگیر شوی.چون بوده ، هست و خواهد بود.

کاش میتوانستی جلوی نیشخندت را در برابر حرفهایم بگیری!!!

کاش یاد میگرفتیم همیشه جواب شنیدن ها گفتن نیست!!!

کاش یاد میگرفتیم...نه یاد گرفتن کافی نیست! باید عمل کنیم ، ایمان داشته باشیم، با تک تک نفسهایی که می کشیم تکرارش کنیم که : جواب اعتماد را با بی اعتمادی ندهیم!!!هرگز! حتی وقتی قرار است خودمان اعتبارمان را از دست بدهیم حاضر نباشیم کسی را بی اعتبار کنیم.

می بینی خواهر کوچکترم اینها گوشه ی کوچکی است از حرفهای من به تو ! به تویی که  ادعا می کنی دوستم داری!!! اما من در تمام لحظات زندگیم در مورد تو هیچ ادعایی نداشته ام میدانم ، مطمئنم که انکار می کنی ، اما خدایی هم هست ،هم برای تو، هم برای من و هم برای تک تک آدمهای این دنیا. توهرگز ندیدی دلواپسی های از روی نگرانی من را که برای تو بود.اینها شعار نیست شاهد دارم  شاهد انسانی و غیر انسانی.شاهدی که میتواند همه را قانع کند آره "خدای خوب خود_ خودم".و دوستانم کاش میشد از آنها میپرسیدی که روزانه چقدر از حرفهایم درباره ی تو است...فکر نکنم خاطر مبارکت باشد روزی را که به خاطر ناراحتی تو که  هنوز هم از علتش بی خبرم"نشان به آن نشان که شب را در انباری حیاط خوابیدی" تمام شب را بیدار ماندم و برایت نگران بودم.راستی میتوانی تصور کنی شب کنکورت چند بار آمدم بالای سرت تا مطمئن شوم که بدون استرس خوابیدی یا نه؟؟؟

منتی نیست و نخواهد بود که هیچ کار اضافی نکردم مطمئنم تو هم حرفهایی برای گفتن داری و بسیار بیشتر از من برای من دل سوزاندی...

اما فقط یک نصف روز صبر کردن اینقدر سخت و طاقت فرسا بود که عالم و آدم را به هم زدی؟...یک روز اعتماد به کسی که باید بشناسیش اینقدر مشکل بود؟...خواهرم : قبول کن که سخت نبود...

حرف زیاد دارم برای گفتن و چشم کم دارم برای دیدن ̦ اتفاقات اطرافم و احساس کم دارم برای  درک کردن و فهمیدن دلیل کارت...این کم داشتن های من از زیاد داشتن عجله ی تو ناشی شده است و بس!!!

حرفها روی دلم به قدری سنگینی میکنند که نمیتوانم سنگینشان را اندازه بگیرم اما شاید تو بتوانی با ترازوی دقیقت!!! بسنجیش..

نه احساساتی نشدم در کمال عاقلیت دارم مینویسم...به خدا قسم که عقل دارم بیشتر از خیلی ها که ادعا می کنند عالم دهرند و طبلی تهی و پرصدا بیش نیستند!!!

آدم ها با کارهایشان و حرف هایشان تو ذهن و دل بقیه می مانند و تو همیشه تو ذهن من بودی ، هستی و خواهی بود چون همخونم هستی  ، چون دوستت دارم...میدانم که میدانی من خاصیت بدی!!! دارم آن هم اینکه  خاطره نگه دارم،همه چیز را نگه میدارم حتی پولهایی را که تو عید بهم میدهند یا یه دوست تو تاکسی! چه برسه به حرف، اون هم از کسایی که همیشه می بینمشون ...امروز صبح 3 تا کلمه بهم گفتی که نوشتنشون اینجا هیچ ارزشی نداره اما این خصلت بد من نخواهد گذاشت که از یادم بروند...و تو هم با این کلمات بیشتر یادم خواهی ماند...

یادمه یه سال برای متن تبریک تولدت نوشته بودم: "نگذاریم اتفاقات و شلوغی ها مانع تاثیر ما بر اطرافیانمان شوند حتی به اندازه ی یک سلام دادن!!! " نگذاشتی ؟؟؟مگر نه؟؟؟

و اما تو از پیش  خواهرترم!!!!!من هرگز ادعای خدایی نکردم و نخواهم کرد من اگر لیاقت بندگیش را داشته باشم کاری بس بزرگ انجام داده ام!!!!من انسانم پر از خطا و گناه ، که انتظار دارم و خواهم داشت که اطرافیانم با لحن خوب به من گوشزد کنند نه با تخریب و تهدید و توهین...چقدر نوشتن این "ت" های پشت سر هم عذاب آور است...آه ...کاش خوب حرف زدن را بلد بودیم...

بگذار با یک سوال تنهایت بگذارم : فکر می کنی دلیل گفتن حرف دلم به شما چه می توانست و می تواند باشد جز ناتوان دیدن خودم در حل مشکل و مشورت؟؟؟

گاهی وقت ها به این نتیجه میرسم که ارزش دل آدمها حتی از یه کمد شخصی که فقط وسایل خاک گرفته رو توش داره هم کمتر شده!!! کاش برای سرکشی به دل اطرافیانمان اجازه ی کوچکی بگیریم.

 

اما تو آبی!!! که فکر میکردی میشناسنت دیگر اینگونه فکر نکن!!! چون اگر واقعا تو را می شناختند هرگز و هرگز و هرگز اینگونه نمی شد که شد...

اما هنوز هم با تمام وجودم یقین دارم که دوستم دارید و برایتان مهم هستم که این راه را برایم در پیش گرفتید.من هرگز نمیگذارم بودن یا نبودن کسی، آمدن و رفتنش ، صمیمیت و همدلی ما را خدشه دار کند مطمئن باشید که اثبات خواهم کرد با تمام توانم!!! چیزی که آزارم میدهد نحوه ی صلاح خواهی شما بوده و بس.

من به هیچ کس جز خدای خودم و خودم تکیه نخواهم کرد ، دوست دارم تنها باشم و گاهی تنهاییم را با دوستم (یلدا) قسمت کنم وای خدا یلدا هم خواهد رفت...اما تو بزرگی مطمئنم با رفتن یلدا بیشتر از پیش مرا خواهی دید تا جای خالیش را احساس نکنم. من به هیچ کدام از این دو رنگی ها دل نبسته ام و نخواهم بست...من به هیچ کس چه انهایی که سالهاست در زندگیم هستند و چه کسی و یا کسانی که پا به زندگیم گذاشتند و رفتند و خاطره شدند و شاید خواهند گذاشت هیچ امیدی ندارم...تنها خدا و خودم و دوست و توکل و توکل و توکل...

مرا نشناخته قضاوت کردید و متهم نمودید و حکم صادر کردید غافل از این که حتی جرم را هم نمی شناختید...

مامان ، بابا دوستتون دارم خیلی خیلی زیاد بیشتر از خودم ...از شما هیچ گله ای ندارم اما از بقیه چرا ...اندازه ی تمام ثانیه هایی که گریه کردم گله دارم...

خدای خوب خودم از تو که هیچ گاه تنهایم نگذاشتی هم کوچکترین گله ای ندارم تنها امیدم توکل به تو است و گذر زمان و ثابت شدن همه ی حقایقی که باید روشن شود.هرچند تکراریست اما هنوز هم بهترین است: دستم بگیر، دستم را تو بگیر،التماس دستم را بپذیر...

من هنوز هم باور دارم که با هیچ کدام از اهالی این زمین̦ سخت یکسان نیستم...من هنوز هم میدانم که یک فرق̦ اساسی با تمام آدمهای دنیا دارم...خدایا مرا متفاوت خلق کردی ، دنیایم فرق دارد،اتفاقات زندگیم متفاوت است، دوستانم و پدر و مادرم با همه فرق دارند ، زندگیم جور دیگریست ، خدایا با من و زندگیم متفاوت برخورد کن نه مثل همه!!!

من هرگز نا امید نبوده ام و نخواهم بود چون خدا را در لحظه لحظه ی زندگیم حاضر میبینم .میدانم اکنون این من هستم که حالم خوب نیست اما مطمئنم دراین بد بودن̦ حالم حکمتی هست که خدا برای من نوشته فقط برای من...پس من حالم بد نیست ، یعنی هست ولی این بد بودن عین̦ خوب بودن است و بس!!! دعا میکنم حال واقعا بد̦ شما خوب شود...تا بتوانید همه چیز را ببینید نه اینکه با راحت طلبی تمام،همه چیز را دو دسته کنید: خوب و بد!!! و با خیالی راحت تر خود را از دیدن بدیها محروم کنید...وای که چه محرومیت خودساخته ی بزرگیست... بدیها عین خوبی ها هستند حتی بزرگتر و متواضع تر از آنها...خودشان را بد نامیده اند تا خوبیها شکل بگیرند و معنی و مفهوم پیدا کنند!!!....

حرف تمامی ندارد لااقل در این مورد!!!ولی چاره ای نیست جز تمام کردن!!!

 

حرف آخر اینکه :آ

 

کاش به قدری صبور و دانا باشیم که اطرافیانمان برای خنده ها  و گریه های بی دلیل و با دلیلشان  پیش ما هیچ ترس و شکی نداشته باشند.

اولین روز بی اعتمادی  شما شروع آخرین روزهای زندگی من خواهد شد ...آرام آرام و بی صدا خواهم رفت از دنیای شما...

 

 

یادم خواهد ماند و یادتان باشد  که :

عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه ناتمام ماندن قشنگترين داستان زندگي است که مجبوري آخرش را با جدايي به سرانجام برساني!عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه نداشتن يک همراه واقعيست که در سخت ترين شرايط همدم تو باشد!عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه به دست فراموشي سپردن قشنگ ترين احساس زندگي است!عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه يخ بستن وجود آدمها و بستن چشمهاست...

همین و همین!!!

 

 

نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 23:30 توسط آبی| |

سلام

 

اين نيايش نوشته ي يكي از دوستانم هست كه خواست بذارمش تو وب خوندنش خالي از لطف نيست

 

 

بار الها سبب ساز خشنودي باش و مرا وسيله ي آن

 

چاره سازم گردان و مشكل گشا

 

اندوهمان هجر تو باشد و شاديمان وصال خويشتن

 

ايزدا ! اندكي بيارام اين دلكم را

 

بيقراري ميكند،

 

زاده ي ديار غربت است و بيقرار

 

اندوهي در خود دارد و با تمام شاديها در نياميزد آنرا

 

چاره چيست خدا؟

 

گوشه چشمي نظري فرما

 

خشنوديش را سبب ساز باش

 

آمين!

 

راستي ماه رمضون هم اومد.اميدوارم خوبتر بشيم.

 

همين!!!

نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 11:54 توسط آبی| |


Design By : Night Skin